آیا محبت علی علیه السلام، برای جرج جرداق فایده دارد؟
335 بازدید
تاریخ ارائه : 11/6/2014 3:03:00 AM
موضوع: کلام

آیا محبت علی علیه السلام، برای جرج جرداق فایده دارد؟

با توجه به اینکه جرج جرداق ارادت خاصی به امام علی علیه السلام داشته است اما ظاهرا به دین اسلام مشرف نشده است، آیا این ارادت، برای او مشکل گشاست؟

در پاسخ به این پرسش، به نقل سخن امام هادی علیه السلام خطاب به یوسف نصرانی اکتفا میکنم که فرمود: يا يوسف بدرستى كه اقوام گمان میکنند كه دوستى ما نفع‏ نخواهد داد امثال ترا دروغ‏ مى‏گويند بخدا كه نفع خواهد داد ترا.

متن کامل واقعه در ذیل آمده است:

هبة اللَّه بن ابى منصور موصلى نقل کرد كه بديار ربيعه كاتب نصرانى بود كه او را يوسف بن يعقوب ميگفتند و بود در ميان او و پدر من صداقت و دوستى گفت روزى نزد والد من فرود آمد از او پرسيد كه كجا بوده درين وقت گفت مرا متوكل طلبيده و نميدانم كه مراد او از من چيست الا آنكه من خريده‏ام نفس خود را از خداى تعالى بصد دينار و من آن را برداشته‏ام و از براى على بن محمد الرضا (ع) ميبرم گفت مر او را كه موفق گردى باين، و بيرون رفت از آنجا بجانب متوكل بعد از اندك روزى بازگشته آمد فرحان و شادان و مسرور پدر من گفت بوى كه حديث خود را بگوى گفت من رفتم سرمن‏رأى و هرگز نرفته بودم آنجا پس فرود آمدم در خانه و گفتم كه واجبست كه اين صد دينار را بابن الرضا برسانم پيش از آنكه بدر خانه متوكل روم و قبل از آنكه كسى بشناسد مرا و بداند آمدن مرا، و دانسته بودم كه متوكل آن حضرت را منع كرده از ركوب و او در خانه وى ميباشد گفتم چگونه كنم كه مردى نصرانى را چه مناسبت كه خانه ابن الرضا را پرسد؟ و ايمن نبودم از خوف كه مرا بود كه مبادا موجب زيادتى ترس شود گفت ساعتى فكر كردم و اين در دل من افتاد كه سوار شوم دراز گوش خود را و بگردم درين شهر و او را منع نكنم بهر جا كه خواهد رود تا شايد كه خانه آن حضرت را بدانم بى‏آنكه از كسى پرسم.

پس كردم دنانير را در كاغذى و در آستين خود نهادم و سوار شدم و دراز گوش ميرفت در كوچه و بازار هر جا كه ميخواست تا بدر خانه رسيدم او ايستاد پس جهد كردم كه برود نرفت پس گفتم غلام را كه به‏پرس كه اين خانه از آن كيست پرسيد گفتند از آن ابن الرضا (ع) گفتم اللَّه اكبر راه يافتم اين دلالتى است و حق تعالى راه نماينده است پس ناگاه خادمى سياهى از اين خانه بيرون آمد و گفت توئى يوسف بن يعقوب؟ گفتم بلى گفت فرود آى و بنشين در دهليز و باندرون رفت گفتم اين دلالت ديگر است از كجا دانست نام مرا و نام پدر مرا و نيست درين شهر كسى كه بشناسد مرا و من هرگز نيامده‏ام بدين شهر.

پس بيرون آمد خادم و گفت آن صد دينار كه در كاغذ نهاده و در آستين تست بده من، دادم بوى آن را و گفتم اين دلالت سيوم است و ديگر آمد كه باندرون بيا پس در رفتم تنها ديدم كه آن حضرت نشسته، فرمود كه يا يوسف‏ چه حالست ترا درين زمان گفتم كه ظاهر شد مرا از برهان آنچه در او كفايت است مر آنكه اكتفا كند بآن، فرمود كه هيهات كه تو مسلمان نخواهى شد و ليكن زود باشد كه مسلمان شود فلانى ولد تو و او از شيعه ما باشد يا يوسف بدرستى كه اقوام گمان میکنند كه دوستى ما نفع‏ نخواهد داد امثال ترا دروغ‏ مى‏گويند بخدا كه نفع خواهد داد ترا، برو از براى آن كار كه آمده كه زود باشد كه آنچه تو خواهى ميسر گردد پس من آمدم بدر خانه متوكل پس يافتم آنچه خواستم و بازگشتم.

هبة اللَّه گويد كه ملاقات كردم بعد از اين پسر او را او مسلمان شده بود و طريق شيعه اختيار كرده پس خبر داد مرا كه پدر او بر نصرانيت مرده و او مسلمان شده بعد از مرگ پدر ميگفت كه من مؤمنم ببشارت مولاى خودم (ع) كه باسلام من بشارت فرموده بود. بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏50، ص: 145 / كشف الغمة / ترجمه و شرح زواره‏اى، ج‏3، ص: 257